ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

خداوکیلی اصلا قصد آپ کردن نداشتما! در واقع بخاطر یه سری کم لطفی هایی که در حقم شد ،دیگه اصلا قصد نداشتم چیزی بنویسم.حتی کار به جایی رسید که از 31 شهریور(تاریخ آخرین باری که روی گزینه ی انتشار مطلب کلیک کردم! ) تا الان به وبلاگ خودمم سر نزده بودم و نمی خواستم بزنم.اما دیروز اتفاقاتی افتاد که به نظرم شرحشون خالی از لطف نبود.
چقدر جالبه که کسی هم خودتو و هم وبلاگتو نقد کنه،در حالیکه به چشمات زل زده و میدونی که تورو نمیشناسه!
دیروز (18مهرماه 88) بر خلاف قوانین* دانشگاه(!) رامین، یک فروند* دانشجوی ترم اول کارشناسی ارشد با ما کارشناسی ها هم اتاق شد!!
راستش هم اتاقی شدن با ایشون اول برای ما یه غم عمیق* به همراه داشت و پس از مشاهده برخی حرکات و شنود برخی گفتار مبدل به یه شادی عمیق تر شد.(توضیح دقیق در ادامه!)
ساعت حدود 12:30 بود که آقای مهندس پا به اتاق ما گذاشت (البته اتاق ما رو منور کرد مثلا" !) و ما (من!)هم سر صحبت رو با ایشون باز کردیم!
گفتمانمون تا ساعت یه ربع به 11 شب ادامه داشت(!!!!) که ناگهان....
آقای مهندس وسط صحبتهاشون عرض کردن که البته من قبل از اینکه بیام رامین،با چندتا از وبلاگهای دانشجوهای اینجا آشنا شدم و الان حدودا" سه چهار ماهی میشه که باهاشون در ارتباطم!
من:
- ـ ببخشید ارتباط در چه حد اون وقت؟؟!
- ـ خب در حد کامل ازشون شناخت دارم.چند ماهه که این چندتا وبلاگو میخونم و براشون نظر می ذارم.
- ـ آهان! بعد، کدوم وبلاگهای رامینی رو خوندید؟
- ـ "آرمتی" رو هر روز می خوندم.مطالب "سرطان نیست" و "گفتنی ها" رو هم دائم دنبال می کردم.وبلاگ آقای سیفی و آریوکیدز رو هم چندباری خوندم.
- ـ خب دیگه؟
- ـ همین!
- ـ من: همین؟
- ـ آره خوب چطور مگه؟
- ـ هیچی! همین طوری.خب مطالبشون چه طور بود؟
- اغلب خوب بودن.نویسنده های جالبی داره اینجا.آهان راستی یادم رفت! پسران رامین! این وبلاگو هم هر روز میخوندم!
- من: نه بابا جدی؟ارزششو داشت؟!
- ـ وای مطالبش خیلی با نمک بود.
- ـ واقعا"؟!به نظرتون نویسندش چه طور آدمی میتونه باشه؟
- ـ فک کنم نویسندش باید خیلی...آآآآ...چه طور بگم...باید خیلی آدم پیچیده و شوخ طبعی باشه
- (خدارو شکر دری وری بارم نکرد وگرنه آبروم میرفت جلو هم اتاقیا!)و شروع کرد به اسم بردن از عناوین مطالبم و نقد و بررسیشون و بعد از هر توضیحی که میداد کلی میخندید.
گفتم البته من خودمم هرچندروز یه بار سرکی بهش میزنم.
گفت:جدی؟شما هم میخونیدش؟
گفتم :راستش هم میخونمش هم می نویسمش.که یهو با تعجب گفت جدی؟شما مینویسدش؟
گفتم:خب آره.چطور مگه ؟(زمزمه:چرا اینطوری نگاه میکنی؟بهم نمیاد؟)
ـ همین طوری.راستش اکثر مطالبشو خوندم.البته به چندتا از دوستان هم معرفی کردم که بخونن.اونا هم بعد از اینکه مطالبشو خوندن و کلی خندیدن(البته نگفت به من خندیدن یا پستها!!) گفتن خوبه دانشگاتون از این دست آدما داره.تا ترم آخر سوژه خندتون آمادس.
یه لحظه میخواستم برگردم بگم آخه وبلاگ من طنز گل آقاس یا خودم استانلی لورل که سوژه خنده آمادس!
ـ خب البته شما لطف دارید! ولی نه وبلاگ اونقد که گفتید جالب و خنده داره نه شخصیت نویسندش خیلی پیچیدس.اتفاقا نویسندش کلا" یه مداره با دوسه تا خازن و مقاومت.خیلی هم پیچیده نیست!
گفت:خیلی جالبه.چندماه پیش که میخوندمش فکر نمیکردم با نویسندش هم اتاقی بشم.
گفتم:خب منم تا حالا اینطوری رودررو و بی پرده کسی نقدم نکرده بود! لااقل الان میدونم دانشگاه رامین از من یه کمدین ساخته تا یه دانشجو!
...................................................................................................................
*خلاف قانون به این دلیل بود که کلا" دانشجوهای ارشد و دکترا توی خوابگاه لاین مخصوص به خودشون رو دارن و تحت هیچ شرایطی (حداقل تا ترم قبل) با کارشناسی ها هم اتاقی نمیشدن.
*به این دلیل از این واحد شمارش استفاده شد که این هم اتاقی جدید اینقدر باادب،محترمانه ،تروتمیز،شسته و روفته بود که انگار از مقوله آدمیزاد پرعیب و خطا خارج بود و شبیه رباتی بود که برنامه ادب و احترام رو روش آپلود کرده بودن و فرستاده بودن اتاق ما! (هم اتاقی جدید! شرمندم از این توصیف ولی خب نظر شخصی منه.عمومیت که نداره.امیدوارم ناراحت نشی!)
*اما دلایل غم و شادی پیاپی ما هم این بود که ما اول قرار بود یکی از دوستامون رو بیاریم تو اتاق ولی تو همین هیری ویری رفته بودن خونه و گوشیشون هم خاموش بود و طی 3 روز نتونستیم باهاش تماس بگیریم تا بالاخره هم اتاقی جدید بهمون تحمیل شد،اما وقتی چند ساعت از آشناییمون گذشت دیدیم ضرر نکردیم و این هم اتاقی جدید از دوست خودمون هم باحال تره!
دیروز 31 شهریور ماه 1388، و ...جشن شکوفه ها!
منم که به اصرار والده محترمه(!) و بر خلاف معمول ایام تابستان راس ساعت 7 صبح ،با زحمت،از خواب برخیزیده(!) و با ایشون و صدالبته خواهر محترم کوچولو موچولوعازم مدرسش شدیم ! آخه اونم امسال کلاس اولی شده!
هم کلاس اولی شده و هم به نظر من رکورد افتادن دندون رو شکسته! آخه دقیقا یک در میون دندوناش افتاده! یعنی افتاده که چه عرض کنم ،خودم دخلشونو آوردم!
به محض اینکه وارد مدرسشون شدیم بی اختیار زدم زیر خنده ،جوری که دیگه کم مونده بود منفجر بشم! آخه اولین باری بود که از نزدیک (و از بالا!)شاهد این صحنه ها بودم! حدود 100تا دختر کوچولو مثل پشه می پریدن این ور اونو و از شیطنت اینا آدم بی اختیار خندش میگرفت! تازه هیچکدومشون هم دندون نداشتن! نکته جالب تر هم وقتی بود که رفتم دنبالش و تو راه که بودیم ازش پرسیدم :خب امروز چی بهتون درس دادن؟ اونم بلافاصله و خیلی جدی جواب داد:دیفرانسیل!

راستش دیروز یاد اولین روزی افتادم که خودم رفتم مدرسه! یاد روزی که خودم کلاس اولی بودم.روزی که تا وارد مدرسه شدم، دستمو زدم به کمرمو با اخم به مامانم گفتم :خب! تو دیگه برو خونه! لازم نیست اینجا بایستی. برو خونه منم ظهر میام و البته هرچی من اصرار میکردم مامانم با لبخند میگفت: محمدرضاااااا ،نمیذاری بمونم پیشت! آخه تو نمیگی من تنهایی چه طور برم خونه؟ نمیگی من میترسم؟ بذار ظهر که مدرست تموم شد با خودت برمیگردم.هرچی باشه تو مردی! نمیترسی که !( و من الان میفهمم که مامانم چقدر روانشناسانه اون طور قانعم کرده که بمونه و گرنه من عمرا" هیچ جور دیگه ای اممممکان نداشت راضی بشم بمونه). درست برعکس درصد خیلی زیادی از بچه ها که تا یه هفته مامان باباشون میومدن سر کلاس و روی اون نیمکتهای فصقلی کنارشون مینشستن و تازه تا یه هفته بعدشم از دوریشون گریه میکردن سر کلاس!
تازه من جوگیر هم شده بودم،خیال میکردم حالا مثلا چی شده و کجا رفتم! البته شایان ذکره که من از همون بچگی آدم خیلی مغرور و یه دنده ای بودم! یا به قول فامیل اصولا پسری غیرفابل تحمل !
بیچاره مامانم! دوتا از بچه هاش رو با این همه زحمت بزرگ کرد فرستاد دانشگاه،حالا باز دوباره باید برای این یکی خواهرم ،همه چیزو از اول شروع کنه! دوباره مثل قدیما! که من و اون یکی خواهرمو،سعی میکرد از خواب بیدار کنه ( اونم با چه روشهایی!)و بفرسته مدرسه! وقتی هم بیدار میشدیم ،می دیدیم مامان کلی زودتر از ما بیدار شده و وسایل صبحونه رو کامل و مفصل آماده کرده و تازه حالا می فهمم که من اون موقع چقدر بی انصاف بودم که با این همه زحمتی که اول صبح مامانم برامون میکشید بازم ایراد میگرفتم و میگفتم اینو نمیخورم و اونو نمی پوشم و ... هرچند که خودش معتقد بود به این کارش و این تلاشی که واسه ما میکنه عشق میورزه و زحمتی براش نداره ولی خب من که می دیدم و میدونستم که چقدر ازخود گذشتگی می کنه به خاطر ما.
هییییی روزگار! به هر حال امروز درست 15سال از اون زمان میگذره و من هنوز نتونستم ذره ای از زحمات مادرمو جبران کنم.
برداشت آزاد!
تو چندتا پست قبلی،خیلی ها به روابط بین اساتید رامینی و دانشجوهای رامین،همینطور دانشجوهای رامینی با همدیگه غبطه خوردن و برای رامینی بودن ابراز تمایل کردن و گفته بودن که ای کاش همچین اساتیدی داشتن یا ای کاش با همچین افرادی هم کلاس بودن! به نظرشون الان ما که خیرسرمون رامینی هستیم،واقعا خوش به حالمون شده و داریم از این وضعیت لذت می بریم که لازم میبینم عرض کنم خدمت این دسته از دوستان عزیز که زهی ،خیال باطل!!
تو این پست میخوام براساس مستنداتی که ظرف این دوسال از رفتار،برخوردهای متقابل، گفتگوها و ماوقع بین دختران و پسران رامین دیدم و شنیدم،این احساسات غیرواقعی رو از اذهان دوستان پاک کنم و بهشون اثبات کنم که رامین،زیاد هم آش دهن سوزی نیست.میخوام دردهایی که رامینی ها بهش مبتلا هستن رو مرور کنم .هرچند به قول گفتنی ها:سرطان که نیست! خوب میشیم!
((البته این پست صرفا در رابطه با برخی دیالوگهای عجیب و غریب ردو بدل شده بین دختران و پسران رامینیه و هنوز اصل ماجرا که ماوقع بین اساتید و دانشجوها ؛ و دیالوگهای عجیب غریب ردوبدل شده بین پسران رامین هست ،مونده! ایشالله تو قسمت دوم این پست، اتفاقات تلخ تری رو مرور خواهیم کرد!
شایان ذکره منظور از رامینی،دانشجو(!) هایی هستن که در این دانشگاه (!) همه کار میکنن الا درس خوندن!))
در واقع من احساس میکنم رامینی ها به مرور زمان و به دلیل شرایط عجیب و غریب و منحصربفردی که توی این چندسال درش قرار میگیرند دچار یه نوع روان پریشی یا بهتر بگم خوددرگیری حاد میشن که البته این خودش،یه نوع بیماری واگیره!
میگین نه! خودتون ببینید!
...............................................................................................................................
پسررامینی (رو به همکلاسی ای که بیش از دوساله همدیگه رو میشناسن مثلا"):سلام،صبحتون بخیر.
دختر رامینی :(با اخم روی خود را برگردانده و انگار اصلا چیزی نشنیده و صحنه حادثه را ترک میکند!!)
همان دختررامینی همان روز، بعد از دانشگاه،دست در دست یک پسرغریبه که هویتش برای همه رامینیها مجهول است!در کوچه پس کوچه های شهر!قدم زنان،خنده کنان و ...(خیلی چیزای دیگه!)
همان پسر رامینی همان روز بعد از دانشگاه در صحنه حادثه و در حال مشاهده وقایع بالا:
............................................................................................................................
دختررامینی (با sms ):سلام آقای ... نمیدونید مکان برگزاری امتحان ... کجاست؟
پسررامینی( در جواب دختر رامینی با sms):سلام.نه.
باز همان دختر رامینی:همین؟خب سریع برید از بچه ها بپرسید و به منم بگید
پسررامینی (در جواب ایشون):ببخشیدا ! ولی خب به من چه آخه؟خب خودتون برید بپرسید.این عاقلانست که من برم از بچه ها بپرسم و به شما بگم درحالیکه دوتا از هم اتاقی های شما هم کلاسیتون هستن؟
و برای سومین بار همان دختررامینی: مودب باشید لطفا آقای ... اصلا میدونید چیه؟ به نظر من یه حریمهایی بین ما شکسته شده! این کار شما فوق العاده دور از ادبه.متاسفم براتون!شمارتونو هم پاک کردم از تو گوشیم!!
پسررامینی:(آیکون خلع سلاح +
)!!
..............................................................................................................................
پسررامینی:ببخشید خانم ... موافقید با بچه ها صحبت کنیم ببینیم میشه سکشن امروز دکتر... رو جابه جا کنیم؟
دختررامینی(درحال پاک کردن برد،همچین سکوت میکنه که انگار هیچی نشنیده!)
پسررامینی:با شما هستم.موافقید؟
دختررامینی:
پسررامینی:خب لااقل بگید نظر خاصی ندارید تا منم برم با یه نفر دیگه مشورت کنم.
دختررامینی:همچنان 
...............................................................................................................................
پسررامینی:سلام.وبلاگ گروه ... که اینقدر اصرار داشتی آپ کنن بالاخره آپ شد.برو بخون.کامنت هم بذار.واسه روحیه بچه های نویسنده خوبه!
دختررامینی خطاب به یه پسر رامینی دیگه (در مقام شخص ثالث): این آقای ... چرا اینجوریه؟ای ی ی ی! sms داده که برو وبلاگ ... رو بخون نظر هم بده.این هنوز نمیدونه برای صحبت کردن با یه دختررامینی باید از افعال جمع استفاده کنه؟
پسررامینی(همون شخص ثالثه ها!):خب این که اشکالی نداره.اخلاق ایشون کلا اینجوریه.فکر نمیکنم کارشون خیلی هم بد باشه ها! شما هم بعد از دوسه سال نباید به این چیزا گیر بدید دیگه!نه؟
دختررامینی:وا!؟!؟!؟! شما هم که مث همونید!
...............................................................................................................................
پسررامینی (با sms ):سلام خانم ... اگه رفتی تو شهر یه لطفی کن برای منم کتاب ... رو بخر.اگه نتونستی بخری هم حتما بهم خبر بده.ممنون
دختررامینی(درجواب ایشون):سلام.لطفا بعد از هر فعلی که بکاربردید یه "نمیشه ، نمیتونم" به عنوان جواب من بذارید تا یاد بگیرید دیگه وقتی چیزی از من میخواید فعل جمع به کار ببرید.من که با شما نسبتی ندارم که اینجور گرم میگیرید!
پسررامینی:
همان دختررامینی ساعت 12 شب! (درحال smsدادن به همان پسررامینی!!):سلام .ای وای! شارژم تموم شده ! هرچی هم تو خوابگاه گشتم نتونستم کارت شارژ گیر بیارم.برو تو خوابگاتون بگرد ببین میتونی برام یه کارت شارژ پیدا کنی؟خیلی خیلی لازم دارم!بدو برو دیگه!
همان پسررامینی (در جواب همان دختر رامینی!): لطفا بعد از هر فعلی که بکاربردید یه" نمیشه و نمیتونم" به عنوان جواب من بذارید تا یاد بگیرید دیگه وقتی چیزی از من میخواید فعل جمع به کار ببرید.من که با شما نسبتی ندارم که اینجور گرم میگیرید که ( آیکون آخیش دلم خنک شد!)
.................................................................................................................................
پسر رامینی(این بار رودررو و در کمال ادب):سلام خانم ...نمیدونم چطوری بگم !راستش من یه مدته احساس میکنم نسبت به شما...
دختر رامینی:بسسسسسسسه!دیگه ادامه ندید لطفا! خیال کردید من ازوناشم؟من هنوز سه تا خواهر بزرگتر از خودم دارم که مجردن.تازه من کلا از همه پسرا هم متنفرم.از همشون.هیچ وقت هم نمیتونم به داشتن یه رابطه خیلی خیلی ساده با یه پسر فک کنم چه برسه به اینکه بخوام باهاش ازدواج کنم.
همان دختر رامینی: ،دوشب بعد،ساعت 9:45،یه گوشه از دانشگاه ،یه جای تاریک و دنج،درحال ردوبدل کردن خروارخروار دل و جیگر با یه پسر دیگه !
همان پسر رامینیه دوشب قبل،روز بعداز وقایع بالا، در حالیکه شاهد کل ماجرا بوده! خطاب به دختر رامینیه دوشب قبل: فکر نمیکنید به جای بهانه های چند شب پیش بهتر بود راستشو میگفتید؟اینجوری شاید بهتر و راحتتر با هم کنار میومدیم.
دختررامینی در جواب یه سوال منطقی : شما اون موقع اونجا بودید؟!!!چرا؟؟؟؟ شما.....شما....خیلی..(فیلترینگ،سانسورینگ،و اینگای مشابه
دیگه) در حالیکه هیچ کدوم از حرفای منطقی طرف مقابل رو اصلا نمیشنوه!!
.............................................................................................................................
خیلی موردهای دیگه هم هست.ولی بنا به دلایلی اصلا دوست ندارم اینجا بیارمشون.دوست ندارم بیش از این فرهنگ منحصر بفردمون رو به رخ بقیه بکشم.این موارد ذکر شده هم ممکنه از دید بسیاری از افراد،خیلی عادی و معمولی به نطر بیاد ولی با یه تفکر عمیق تو عمق ماجرا میتونیم به این نکته کاملا پی ببریم که بعد از چندسال حضور توی دانشگاه اصلا دانشجو شدیم یا نه!
پ ن (1): این بحثا اصلا عمومیت 100٪نداره.درواقع با وجود این حرفا،رامینی خوب داریم،رامینی خیلی خوب هم داریم!
پ ن (2):اتفاقات ذکرشده 100٪ وافعی است و شخص خودم به طور مستقیم و غیر مستقیم شاهد تمام اونا بودم.
پ ن (3): از هر نوع برهان خلف و مثال نقض و اینجور چیزا با داشتن سند معتبر با تمام وجود استقبال میکنیم!
پ ن (بی ربط): من طی چند روز آینده یه عمل در پیش دارم. برام دعا کنید لطفا...
یادمه به یکی از دوستان وبلاگنویس قول داده بودم که یه سری از خاطرات ایام ترم یکی(!) رو در قالب یه پست براش بذارم. خب، الوعده وفا (یا یه همچین چیزایی!!)
این ماجرا هم برمی گرده به اواخر ترم 1 !
یه درس تک واحدی عمومی داریم ما تحت عنوان فیزیک۱ آزمایشگاه.
این فیزیک ۱ ،یه آزمایشگاه باحال داره و یه استاد خیلی باحالتر...(البته تا یادم نرفته تصحیح کنم یه استاد محترمه ی خیلی باحالتر!!)
ترم یک که بودیم جوری برامون برنامه ریزی کرده بودن (خیر سرشون) که هرروز از 8 صبح تا 6 بعد از ظهر به تناوب کلاس داشتیم.به جز یه روز که برناممون فقط یه سکشن 2ساعته بود از 2تا 4 بعدازظهر.ما هم همون روز رو تا لنگ ظهر با خیال راحت میخوابیدیم!
یه روز بعد از اینکه دیگه امتحان عملی فیزیک 1 رو داده بودیم و در انتظار نمرات درخشانمون به سر می بردیم(!) این استاد محترمه ی آزمایشگاه (که هم دانشگاهیان عزیز شرح حال و توصیف اخلاق منحصر بفردشو میدونن!!) حدود ساعت 9:30 صبح بهم زنگ زد و گفت :آقای عوض یار! خوابیدی؟! بی خود! پاشو بیا که افتادی درسو!
من بیچاره که هنوز گیج خواب بودم گفتم بله؟چی شده؟افتادم؟شچیو؟
استاد:درس منو دیگه! افتادی.5 شدی! پاشو بیا.
من: 5 !!!! استاد به خدا من این درسو یه هفته داشتم میخوندم!محاله بیفتم.اونم با نمره5!
گفت:همین که شنیدی.پاشو بیا منتظرم.
گفتم خب خبرمرگم افتادم درسو.دیگه کجا بلند شم بیام! یعنی انقدر موضوع جدیه!! کجا بیام آخه؟
گفت حرف زیادی نزن.همین الان پاشو بیا آزمایشگاه.
من که دیگه کاملا"خواب از سرم پریده بود پاشدم با یه نگرانی عجیب حاصل از اینکه اولین درس دانشگاهی رو به این قشنگی گند زده بودم راهی آزمایشگاه شدم.میخواستم بنای اعتراض و سروصدا رو بذارم که دیدم خانم استاد با یه حالت عجیب روی یه صندلی پایه بلند نشسته.گفتم چیزی شده استاد؟
استاد:نه.هیجی
من: حب بریم سر اصل مطلب.چرا اینقدر اصرار داشتید که بیام؟!
استاد:ببین آقای عوض یار.شما این درسو به معنای واقعی خراب کردید(هرچند خودم مطمئن بودم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست و عمرا" خراب نکردم درسو).ولی یه راهی وجود داره که توی نمره شما تجدید نظرکنم.
من:(باچشمانی که از فرط خوشحالی برق میزد!):جدی؟امتحان مجدد؟وای استاد واقعا ممنونم ازتون.جبران میکنم.
استاد:حالا کی گفت امتحان مجدد؟جمع کن خودتو ببینم.ببین! میری اون گوشه آزمایشگاه توی انبار! یه موشه رفته داخل. منم از صبح تاحالا رو این صندلی گیر انداخته.میترسم بیام پایین.گوشیمو برداشتم به یکی زنگ بزنم بیاد بگیردش برام دیدم اسم تو اول لیسته.زنگ زدم گفتم بیای.
من:
؟؟؟؟ خب پس اون نمره و خراب کردن و افتادن...؟
استاد:ساکت!میری بگیریش یا زنگ بزنم یکی دیگه بیاد.ببین اگه گرفتیش 5رو برات 20 میکنم.اگه نگرفتیش هم 5ت میشه 4 میره تو کارنامه!
من که سر دو راهی گیر کرده بودم گفتم آخه استاد من تاحالا تنها حیوونی که تونستم بگیرم از این جوجه فسقلیا بوده.بیا بگذر استاد تورو خدا.
استاد درحالی که با عصبانیت گوشیشو از جیبش در میاورد گفت از اول هم میدونستم کار تو نیست.برو همون جوجتو بگیر.
من:
خب باشه استاد! تسلیم. میرم میگیرمش ولی شرط داره! اگه گرفتمش همین الان باید نمرمو وارد لیست کنید!جلوی خودم! اونم 20 !
استاد:با من چونه نزن بچه! برو بگیرش دیگه.
در حالیکه اصلا نمیدونستم چطوری باید موشو بگیرم یا اصلا کجا هستش دقیقا،وارد انبار شدم.همین که رفتم داخل موشه دوید اومد بیرون و یه راست رفت طرف استاد مذکور!
استاد هم جیغ زنان از ارتفاعات آزمایشگاه بالا میرفت.
گفتم استاد خو خودتونم یه همتی کنید زودتر بگیریمش.
استاد :آی کیو اگه میتونستم همت کنم که تورو صدا نمیکردم بیای.
من :خو استاد، آزمایشگاه به این بزرگی!منم که تله موش نیستم تنهایی اونو...!
در همین حال یکی از اساتید که دفترش کنار آزمایشگاه بود و ظاهرا سروصدای مارو شنیده بود در آزمایشگاه رو باز کرد و گفت جه خبره؟ اتفاقی افتاده؟
باز شدن در آزمایشگاه توسط استاد دومیه (یا همون فرشته نجات) همان و بیرون دویدن موش و ختم به خیر شدن معرکه همان!
ایشون هم که ظاهرا" دوزاریشون افتاده بود که این سروصداها واسه چی بوده یه نیشخند بارمون کرد و درو بست و رفت.
گفتم خب استاد اینم موشه! بریم سر لیست و ...اینا!
استاد هم رفت از توی کشو، لیستو بیرون کشید و یه 10 گنده واسم نوشت.
من:
استاد این 20 نیستا! دهه!
گفت خب میدونم خودم.
گفتم خب همین که خودتون هم میدونید برام تعجب آوره؟! مگه قرارمون 20 نبود!
استاد:مگه قرارمون این نبود که شما هم موشو بگیری؟ این موشه فرار کرد.شایدم باز برگرده!
10 نمر دیگش واسه بار دومی که میای بندازیش بیرون!
من:
که دیگه هیچ حرفی واسه گفتن نداشتم فقط استادو نگاه میکردم! اونم با یه خشم عمیق!!!!
گفتم استاد میدونید معمولا موشا خونوادگی زندگی میکنن؟
گفت آره خوب.چطور مگه؟
گفتم هیچی استاد.فقط امیدوارم این سری که موشه برمیگرده با کل خونوادش برسه خدمتتون!!!
....................................
نتیجه اخلاقی1:شمارتونو به جز موارد خیلی خیلی بحرانی به هیچ کس ندید مخصوصا اساتید اناث!
نتیجه اخلاقی2: تا نمیدونید طرف مقابل چیکارتون داره و مطمئن نشدید خطری تهدیدتون نمیکنه دعوتشو واسه رفتن به هیچ جا قبول نکید!
نتیجه اخلاقی 3:از همین الان هنر موش گرفتنو یاد بگیرید! شاید یه روزی که فکرشو هم نمی کنید به دردتون بخوره!
واقعه تامل برانگیز (۱):
دیروز به خواهر دوستم sms دادم و گفتم یه تیریپ باحال بزن بیا بریم مجتمع ستاره فارس تا یه خورده با هم باشیم و یه حالی بکنیم! اونم قبول کرد و اومد.
{توضیح:مجتمع ستاره فارس یه مجتمع چندطبقه تفریحی تجاری توی شیرازه شامل شهر بازی سرپوشیده،کافی شاپ،یه عالمه مغازه ،رستورانهای مجلل و ... که اغلب پاتوق جوانهای بیکار است!چه دختر . چه پسر!)
بهش گفتم مطمئنی داداشت نفهمید اومدی پیش من؟گفت آره بابا.خیالت راحت باشه.مگه بار اولمونه داریم با هم میریم بیرون؟
خلاصه بعد از یه گپ زدن مفصل رفتیم کافی شاپ مجتمع و یه آیس پک شکلاتی هم مهمونش کردم و بعد از کلی بازی و خنده برگشتیم خونمون.تو راه که برمی گشتیم چندین بار تاکید کرد که هیچ کس رو به اندازه من دوست نداره!خدایی منم هیچ کسو به اندازه اون دوست ندارم!
اگه بدونی تو شهر بازیش چقدر خوش گذشت بهمون!
..............................................
اینا صحبتهای یه پسر ۱۱-۱۲ ساله بود توی یه مغازه که من خیلی اتفاقی میشنیدم!
می خواستم بگم آخه کوچولو تو هنوز....!!!! ای بابا!
واقعه تامل برانگیز (۲):
توی اتوبوس نشسته بودم که یهو دوتا پسر ۱۰-۱۱ ساله { که معلوم بود تازه داشتن از مدرسه برمیگشتن و مدام هم با هم شوخیای ناجور میکردن } بینشون دعوا شد و یهو این دعوا بالا گرفت!
اول کلی قصار بار هم کردن و بعدشم...!!
بعدشم رو هم چاقو کشیدن!!!!
اگه با چشای خودم ندیده بودم و خودم جداشون نکرده بودم عمرا" باورم نمیشد!
...............................................
دارم به این فکر می کنم که سن رذالت بین ایرانی ها چقدر پایین اومده! یعنی در واقع رسیدن به دوره شرارت های مخرب و ناهنجار جامعه از بزرگسالی به نوجوونی رسیده!
و این مسئله بدجوری ذهنمو درگیر خودش کرده که مسئول این فجایع کیه؟ مسئول این همه بی بندوباری اونم بین این رده سنی کیا میتونن باشن! قبول دارم که خونواده ها یه پای این قضیه هستن ولی به عنوان پایه های دیگه ی این اتفاقات چه کسایی قرار گرفتن؟؟
پایین اومدن سطح فرهنگ مردم رو {اونم تا این حد !} کی میخواد جوابگو باشه!
نسلهای دوهزار و خورده ای سال پیش ما برامون انسانیت و فرهنگ و تمدن مدرن به جا گذاشتن و رفتن.ما داریم برای آیندگانمون چه میراثی به جا میذاریم؟ تا حالا بهش فکر کردیم؟
اول از همه راجع به رشته خودم بگم که امسال هم دانشگاه رامین اهواز 30 نفر (مرد-زن) رو در رشته مهندسی کشاورزی _ اقتصاد کشاورزی پذیرش میکنه . مثل اینکه تلاش اعضای هیئت علمی گروه اقتصاد برای پذیرش در نیمه اول هم بی نتیجه بوده و ورودی های جدید اقتصاد از نیمسال دوم به جمع دانشجوها اضافه میشن .
آمار کامل پذیرش سایر رشته ها در دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین – اهواز بر اساس دفترچه انتخاب رشته سراسری سال 1388 بصورت زیر میباشد :
نام رشته | گرایش رشته | پذیرش نیمسال اول | پذیرش نیمسال دوم | مقطع تحصیلی |
مهندسی کشاورزی | اقتصاد کشاورزی | - | 30 | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی | مکانیزاسیون کشاورزی | 35 | - | کارشناسی |
مهندسی فضای سبز | - | 30 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی | علوم خاک | 30 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی – زراعت و اصلاح نباتات | اصلاح نباتات | 20 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی – زراعت و اصلاح نباتات | زراعت | 20 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی | علوم باغبانی | 30 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی – علوم دامی | دام ، طیور | 30 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی – علوم و صنایع غذایی | تبدیل مواد غذایی | 25 | - | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی | گیاه پزشکی | - | 25 | کارشناسی |
مهندسی کشاورزی | ترویج و آموزش کشاورزی | 30 | - | کارشناسی |
در کلیه رشته ها جنسیت پذیرش مرد – زن و در دوره روزانه میباشد .
امسال نسبت به سال گذشته یه خورده پذیرش ها پایین اومده (33نفر کمتر) نکته جالب هم اینه که دانشگاه ما دو ساله دانشجوی شبانه نمیگیره !!!
ضمنا تصاویر مربوط به دانشگاه رو هم میتونید اینجا ببینید!
با تشکر از محسن سیفی
نیا گل نرگس،جهان که جای تو نیست / دوصد ترانه به لبها،یکی برای تو نیست
نیا گل نرگس کـه در زلال دلـی / هـزار آیـنـه نـقـش و یـکـی ز خـال تـو نـیـسـت
نیا گل نرگس ، تو را به خاک بقیع / که شهر ما نه ، مهیای کـام های تو نیست
نیا گل نرگس ، نـیـا به دعـوت ما / هـزار نـامـه کـوفی ، یکـی بـرای تو نیست
نیا گل نرگس ، به آسمان سوگند / قسم به نام و نهادت ، ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، ز رنجمان تو مکاه / کسی ز خلق و خلایق فدای راه تو نیست
نیا گل نرگس ، بـدان و آگه بـاش / که جـای سـجدهگه ما هنوز مال تو نیست
نیا گل نرگس ، به مادرت زهرا / کسی برای شهادت به کربلای تو نیست
نیا گل نرگس ، سـقیفه هـا برپاست / ردای سبز خلافت ولی برای تو نیست
نیا گل نرگس ، فـدا شـوی مولا / برای عـصر عجیبی که خـواستار تو نیست
نیا گل نرگس که چون علی (ع) تنها / به صبح فجر ظهورت کسی کنار تو نیست
نیا گل نرگس به مجـلس نـدبـه / که نـدبـه خـرقـه اسـت و پایگاه تو نیست
نیا گل نرگس ، دعـای عـهد کجاست؟ / نه! این نماز جماعت به اقتدای تو نیست
نیا گل نرگس ، که حرف من «میعاد» / فقط بیان سرابی است که انتظار تو نیست
نیا گل نرگس ، به جان تشنه عشق / دعا دعای ظهور است ، ولی برای تو نیست

در این اعیاد خجسته شعبانیه،به خصوص در این عید مبارک، به هنگام دعا برای فرج و سلامتی فرزند زهرا،ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید.
التماس دعا...
تا چند روز پیش فکر میکردم فقط خودمم که فوق لیسانس سوتی دادن و ضایع شدن در ابعاد کلان دارم!! نگو با یه دکترش دوست بودم و خودم هم نمی دونستم!!
نزدیک خونه ما یه فست فود بزرگه با یه دونه هم سفره خونه سنتی یه چند متر پایینترش ، که من هر موقع توی خونه تنها باشم یا غذای خونه باب میلم نباشه(!) بر حسب ذائقه اون لحظه ام با یکی از این دوتا تماس میگیرم و سفارش غذا میدم!
این 4-5 روزی هم که خونواده واسه مراسم فوت دختر عمم رفته بودن شهرستان (و من بخاطر کارهایی که داشتم مجبور شدم یه روز بیشتر اونجا نمونم و برگردم خونه و بنابراین 4-5 روز رو مجردی سر کنم!) مشتری پروپاقرصشون شده بودم!!
یه روزش با یکی از دوستای خیلی صمیمیم(همونی که دکترای سوتی بود!) تماس گرفتم و گفتم تنهایی خیلی حوصلم سررفته و دعوتش کردم بیاد خونه با هم باشیم.اونم با کمال میل قبول کرد(خیر سرش!!)
سر ظهر تصمیم گرفتیم واسه نهار غذا رو از همون فست فود یا سفره خونه سنتیه سفارش بدیم.
خودم هوس هات داگ کرده بودم و دوست [پررو]م هم می خواست سلطانی سفارش بده!بنابراین شماره هر دوجا (هم فست فودیه و هم سفره خونه هه) رو روی کاغذ نوشتم و گفتم تو زنگ بزن غذارو سفارش بده بگو بیارن تا منم برم طبقه پایین یه صحبت کوچولویی با مستاجرمون بکنم و برگردم.
وقتی برگشتم بالا دوستم گفت: محمدرضا!! بیچاره شدیم! تا تو واسه خودت نیمرو رو ردیف میکنی منم برم خونه! دیگه دیروقته!(حالا تازه ساعت 1 ظهر بود) تازه من اصلا" اشتها هم ندارم!
گفتم آخه چرا؟چی شده مگه؟زنگ زدی غذا بگیری؟
گفت آره به هردوجاش زنگ زدم.نه سلطانی داشتن نه برگ نه هات داگ نه چیزبرگر.اصلا هرچی من میخواستم نداشتن!!
گفتم آخه مگه ممکنه همچین چیزی؟الان اوج ساعت فروششونه!مگه میشه هیچی نداشته باشن؟گفت آره دیگه! حالا که شده.خب دیگه خدافظ.من رفتم خونه!
گفتم بابا حالا بشین کجا می خوای بری؟الان میرم یه دوتا خیابون پایینتر همون غذاها رو میگیرم و میام!
دوباره رنگ امید به چهرش نشست!!
گفت خب باشه تو برو بگیر منم اینجا وسایل لازمش (همون لیوان و قاشق و اینجور چیزا ) رو آماده میکنم.
ماشین باباهه رو برداشتم رفتم دوتا خیابون پایینتر دیدم کل خیابون تعطیله!
رفتم یه جای دیگه ولی اینقدر شلوغ بود که تا شب هم غذا گیرمون نمیومد!ناامید و ناراحت (از فکر خوردن نیمرو!)خیابونا رو بالا پایین میرفتم تا اینکه بالاخره سر ظهری تو شهر به این درندشتی یه فست فود و سفره خونه باز و خلوت پیدا کردم و سفارش آقا رو گرفتم و برگشتم خونه دیدم آماده سر میز نشسته و انگار اومدن منو لحظه شماری میکرده!
خلاصه [جای شما خالی] غذارو خوردیم و رفتیم نشستیم پای کامپیوتر و کانکت شدیم و بعد از اینکه یه خورده تو نت گشتیم چشمم خورد به کاغذی که شماره تلفنارو روش نوشته بودم که یهو یه یه علامت تعجب و دوتا علامت سوال بالا سرم روشن شد!!
به دوستم گفتم ببینم تو با کدوم شماره تماس گرفتیو سلطانی خواستی؟
گفت به شماره اولی رنگ زدم و هات داگ خواستم نداشت.چیزبرگر خواستم اونم نداشت.با شماره دومی هم تماس گرفتم و سلطانی سفارش دادم گفت نداریم! برگ خواستم اونم گفت نداریم.دیگه کلافه شدم و قطش کردم!
من: 
میدونید موضوع چی بود!؟شازده پسر زنگ زده بود سفره خونه سنتی و هات داگ خواسته بود!وقتی گفته بودن نداریم چیزبرگر خواسته بود و همینطور غذاهای عجیب غریب و سفارش داده بود و صاب مغازه هم که دیده بود طرف ول کن معامله نیست،سه چهارتا قصار بارش کرده بود!تازه بعدشم با فست فود تماس گرفته بود و همین آش و همین کاسه!اونجا هم سلطانی خواسته بود و برگ .درنتیجه چندتا قصار دیگه هم اونجا میل فرموده بودن!حالا میفهمم چرا به من گفت من دیگه اشتها ندارم و میخوام برم!
این چند روز گدشته اصلا" لحظات قشنگی رو برام به همراه نداشتن.مرگ دختر عمم رو نمیتونم باور کنم.
شرایط روحی زیاد مساعدی هم ندارم.باورم نمیشه که دخترعمم...دخترعمم دیگه برای همیشه رفته باشه!!
ولی یه چیز دیگه رو هم که اصــــلا" نمیتونم باور کنم! اونم حضور برخی افراد اسم و رسم دار توی مراسم تشییع جنازه دخترعممه!
آخه من مات و مبهوت موندم که مشاور قالیباف(شهردارتهران) تو اون مراسم چیکار میکرد؟
یا مثلا" رییس سازمان بهزیستی کل کشور ! تازه نماینده مردم شیراز توی مجلس خبرگان هم اونجا حضور داشت.یواش یواش دارم میفهمم چرا عزرائیل فامیل ما رو هدف قرار گرفته!
آخه فکر کنم ما باید خیلی مهم باشیم!!
سلام!
یه سلام سیاه و غم انگیز
توی این یه ماه گذشته مطمئن شدم که عزرائیل ماشین خریده و با ماشینش هم اومده دور و بر فامیل ما و داره بدجوری ویراژ میره!
آخه متاسفانه دیروز دختر عمه ام در یه حادثه رانندگی از بینمونم رفت!
دختر بیچاره جوون مرگ شد!
دو سه هفته پیش هم پسر عموم تو یه حادثه رانندگی دیگه کشته شد!
از اونجایی که خودمم هرروز با ماشین و بدون ماشین تو خیابون هستم و از گشت و گذار تو شهر و خرید و اینجور کارا هم سیر نمیشم، حدس میزنم یکی دوهفته دیگه هم نوبت خودم باشه!
از وقتی این اتفاق افتاده حس و حال نوشتن ندارم!
اصلا حس و حال هیچ کاری رو ندارم.
واسه شادی روح دختر عمه و پسر عموی نازنینم ( و این جوری که پیداست احتمالا تا یکی دوهفته دیگه هم خودم!) دعا کنید!
خدایی من نمیدنم چرا اینجوریما!! ولی انگار منو خلق کردن واسه ضایع شدن و سوتی دادن!
اصلا" دارم ضرب المثل میشم انگار!!
بعضی وفتا هم خودم دارم به این نکته پی می برم که سرنوشتم با سوتی دادن، پیوند هیدروژنی خورده!!! هرکاری هم میکنم نمیتونم سوتی ندم و ضایع نشم! بعضی وقتا هم دیگه حس میکنم خودمم بدون اینکه بخوام و بدونم با عوامل بیرونی متحد شدم که خودمو جلو خلق خدا تابلو کنم و سوتی بدم ،اونم در حد تیم ملی!
پست " سوره محمود" حذف گردید!!
دوستان عزیز، علی رغم استقبال فراوان از پست دوتا قبل تر (!!) یعنی سوره محمود(ع) و باز علی رغم نظر شخصی اینجانب مبنی بر اینکه نباید همه چیز را با هم قاطی کرد و این پست، یک پست عادی بوده و به هیچ وجه نمی شود آنرا با نص صریح قرآن کریم مقایسه کرد،اما بدلیل بی اثر بودن توضیح بنده بر نظر برخی خوانندگان و اعتراضات و تذکرات پی در پی برخی دوستان،مبنی بر مغایر بودن درج آن با شئونات دین مبین اسلام،این پست تحت سانسور 100درصدی نویسنده قرار گرفت!
فقط به دلیل پی بردن خوانندگان محترم وبلاگ، به این نکته که نطرات ثبت شده توسط آنان برای اینجانب چقدر میتواند مهم و تاثیرگذار باشد!
آقا دیگه سیاستو بیخیال.نه اینکه از پس گرفتن حقمون کوتاه اومده باشیما!نه! ولی میخوام دیگه پستای راجع به انتخابات رو تموم کنم.فکر کنم همه حرفای لازم تو این مدت زده شده و جوابا هم گرفته شده.
پس بذارید یه واقعه رو از همین ماه گذشته براتون شرح بدم که به نظرم میشه به خاطر اون اسم من توی کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه اونم به عنوان دهنده بیشترین سوتی در واحد زمان!!!
ماجرا از این قرار بود که من حدود یک ماه پیش از طرف یکی از دوستان خوزستانی به یه عروسی عربی دعوت شدم در منطقه شعیبیه و روستای شیخ حسن طلال...
سانسور!!
این پست از این لحظه به بعد، بنا به دلایلی که در
دوتا پست بالاتر ذکر شده است،سانسور میگردد!
پس اون 24 میلیون کجا هستن؟ مگه غیر از اینه که هرچی دید میندازی سبزپوش میبینی؟
راستی فردا تولدمه! ولی هیچ دلیلی واسه شاد بودن نمی بینم.در واقع این اولین باره که بعد از حدود ۲۱ سال هیچ دلیلی واسه شاد بودن در شب تولد خودم ندارم.فردا ۲۶ خرداده! قاعدتا" باید خوشحال باشم ولی از وقتی این تناقض رو در به کارگیری لفظ دموکراسی دینی و آنچه که در عمل داره توی این مملکت به ظاهر اسلامی اتفاق میفته میبینم،خودم رو اسیر میدونم.اسیر خیلی چیزا.اسیر خودخواهی و قدرت طلبی .اسیر... تا اطلاع ثانوی شادی ممنوع.
رأی هایمان سوخت! این بار،میزان رأی ملت نبود!
و چهارسال دیگر که باز باید اورا تحمل کرد!
کاش یکی بود.
کاش یکی بود که بگوید.
بگوید که تو چطور آن شب ،با این قطعیت اشعار خواجه ی شیراز را بر لب میراندی؟ از بودن دوباره دم میزدی و با یقین میگفتی دیگران نمی خواهند قبول کنند شکست خورده اند.اصلا" تو از کجا میدانستی شکست خورده اند؟هنوز که چیزی معلوم نبود؟چرا هنوز که نه به بار بود و نه به دار،از قول حافظ ما گفتی "گر بُوَد عمر به می خانه رسم بار دگر به جز از خدمت مردم نکنم کار دگر" تازه آن هم خدمت رندان بود که تو می گفتی خدمت مردم!هرچند ما که می دانیم تو همان خدمت رندان را میکنی و نه خدمت مردم را.اصلا" چرا نگفتی "عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند" و بروی این 4سال را کنارهمسرت که معلوم نبود چه ها از او در روزنامه کروبی به چاپ رسانده بودند که این گونه تو که همیشه آرام بودی را به خشم آورده بود؛ استراحت کنی؟ هرچند که ما خیلی دلمان می خواست همان شب به تو و گروهت از جمله آقای متکی که این روزها دیگر وزارت امور خارجه را به وزارت رفاقت داخله (!) مبدل ساخته بگوییم " خرم آن روز که با دیده گریان بروی تا زنیم آب در کشورمان بار دگر" اما نشد.صدایمان به تو نرسید.هرچه کردیم نگذاشتند صدایمان به تو و دوستانت برسد.
کاش یکی می بود و می گفت تو چه کردی؟تو چه کردی به جز قیچی زدن؟به جزافتتاح طرح هایی که از 8 سال پیش دردست ساخت بودند چه کردی؟راستی نکند انرژی هسته ایمان را هم تو کشف کردی؟ نکند اصول کاربرد سلول های بنیادین را هم تو به محققان آموختی؟ راستی یک جایی خواندم که کسی تو را میپرستید و در وبلاگش نوشته بود به تو رای می دهد چون گاز را به شهرشان برده بودی(!) می خواستم بگویم آخر رییس جمهور در این پروژه چه کرده؟مگر جز این است که جای رییس جمهور باید دست آن کارگر را ببوسی و آن طراح و مسؤل پروژه را که در آن گرمای خوزستان عرق ریختند و گاز خودتان را برای خودتان آوردند؟مگر رییس جمهور جز خرج کردن بودجه برای این پروژه کار دیگری هم کرد؟آخر پول خرج کردن هم مگر کاری دارد؟خب غیر از این است که اگر من هم رییس جمهور بودم و این بودجه کلان عمرانی را برای خرج کردن در دستم گذاشته بودند گاز را به آبادان که هیچ، به همه روستاها و شهرها میبردم.آقای رییس جمهور! آخر شما چه کردید به جز شل کردن سر کیسه بودجه؟
دلم میسوزد!
کاش کروبی لااقل 1واحد اقتصاد پاس کرده بود که همان شب مناظره به تو بگوید مگربراساس منحنی فیلیپس رابطه بین نرخ تورم و نرخ بیکاری رابطه ای معکوس نیست؟ پس چه شد آن شب که پای آمار و ارقام را به میان کشیدی رابطه این دو مثبت و مستقیم شد؟؟
آخر مگر میشود همچین چیزی؟ اصلا چطور بود که رابطه نرخ بیکاری و تورم جهانی را هم که نشانمان دادی همان رابطه عکس را تصدیق میکرد.در تمام جهان هم همان طور که خودت گفتی از نرخ بیکاری کاسته شده بود و نرخ تورم هم به همین دلیل و بر پایه علم اقتصاد اندکی افزایش یافته بود ولی در ایران برعکس علم و منطق (!) هم تورممان کاهش یافته بود و هم بیکاریمان.تو که خودت را کارشناس ارشد تمام علوم میدانستی چطور این را نفهمیدی که بالاخره در بین این همه ساده دلی که باز هم تو را برگزیدند هستند کسانی که اقتصاد را بفهمند و سرشان کلاه نرود؟!
ای کاش یکی می بود و می گفت که اگر خاتمی در 8 سال ریاستش با 66میلیارد دلار، درآمد نفتی ، سودی به ملت نرساند تو با آن همه نفت بشکه ای 148 دلار تاریخی و درآمد نفتی 270میلیارد دلاری آن هم در 3 سال(!) چه کردی؟راستی آن یک میلیارد دلار که دیوان محاسبات گفت گم کرده ای پیدا شد یا آن را هم کروبی با دستور امام خرج کرده بود؟؟؟
کاش یکی می بود و می گفت تو که می گفتی وضعیت سیاسی کشورمان در بهترین شرایط 20 سال اخیر سپری می شود و با همه کشورها رابطه مان عاطفیست(!) چه شد که چهارتا چهارتا قطعنامه برعلیه مان تصویب کردند؟کجا رفت آن دوستی و روابط گرممان با اتحادیه اروپا؟دیدی جزایر سلیمان و فیجی و بورکینافاسو و سنت وینسنت و کیت وینسلت (!!) هم بیش از اثبات دوستیشان با ما ،برادریشان را با دشمنانمان اثبات کردند؟دیدی آنها هم به دردمان نخوردند.دیدی در اقتصاد که هیچ ،در سیاست خارجه هم شکست خوردیم؟حالا برو به کروبی گیر بده که آن 300 میلیون تومان را چه کرده؟آن 300 میلیون تومان که نصف آن یک میلیارد دلار کسری بودجه شما هم نمی شد!
کاش کروبی هم اقتصاد بلد بود و به تو می گفت که نرخ تورم باید ابتدا بر شاخص قیمت تقسیم شده و واقعی گردد و بعد روی نمودار رود!رضایی که دکترای اقتصاد داشت!خب با او هماهنگ می کردی! راستی یادم نبود تو با او هم مشکل داری! اصلا" ببینم تو به جز هاشمی و خاتمی و میر حسین عزیز و پروفسور رهنورد و ناطق نوری دیگر با کسی مشکل نداری؟اصلا" مگر کس دیگری هم می ماند؟
راستی ! گفته بودی به کسی بی ادبی نکرده ای؟ آفرین بر شما رییس جمهور با ادب! ولی به گمانم دیشب که برخی از سخرانی هایت را گوش میدادم چیزهایی شنیدم .چیزهایی که ما تا قبل از ریاست جنابعالی آنها را بی ادبی قلمداد میکردیم! شنیدم که سران چند کشور را به بزغاله ای تشبیه کردی که هیج نمی فهمند! یا جایی دیگر گفتی که بهشان توصیه کردی بروند همانجایشان که دارد میسوزد را آب بریزند! بی ادبی نباشد ولی می توانم بپرسم کجایشان داشت میسوخت که این توصیه مؤدبانه و دلسوزانه (!) را به ایشان کردید؟
اشکالی ندارد رىیس جمهور محترم و محبوب(!).4 سال دیگر صندلی ریاست مبارکتان باد.و ما هم 4 سال دیگر تحریم و تصویب پیاپی قطعنامه و تورم بی سابقه 25.4٪ و گم شدن میلیاردی ذخایر ارزی و درآمد نفتی ،و تحقیر درعرصه جهانی مبارک که هیچ،گوارای وجودمان باد. اشکالی ندارد!ملالمان نیست!از ماست که بر ماست!
اولین نمرات پایان ترم بروبچ اقتصاد ۸۶ رامین اعلام شد. ایول بابا ! (نمرات از ۱۰)
نام و نام خانوادگی | نمره |
انسان ابراهیم | 10 |
انصاری علی | 7.5 |
بلادی اکرم | 10 |
بهرامی ساحله | 7 |
بیات علی | 9.5 |
حداد میثم | 9.5 |
دریاکش فاطمه | 9 |
دفیله خیریه | 9 |
سبزفبایی محبوبه | 9 |
سیفی محسن | 9.5 |
شفافی سوده | 9.5 |
طاهری مهسا | 7 |
عوض یار محمد رضا(خودم!) | 9 |
فروزیا فاطمه | 9 |
کاظمیون محبوبه | 9.5 |
کرملاچعب عظیم | 8.5 |
کشاورزی محمد | 9 |
محمد زاده میان آبی مریم | 10 |
مفتوح مرضیه | 8.5 |
میرسالاری عاطفه | 9.5 |
نیک مهر سیامک | 9.5 |
هشیار سیمین | 9.5 |